![]() |
![]() |
|
|
هبوط دکتر شریعتی اینطور اغاز می شود :
مرا کسی نساخت خدا ساخت . نه انچنان که کسی می ساخت که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان .او بود که مرا ساخت انچنان که خودش خواست نه از من پرسید نه از ان من دیگرم.من یک گل بی صاحب بودم .مرا از روح خود در ان دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب رهایم کرد .مرا به خودم وا گذاشت.... وقتی داشتند مرا می افریدند می سرشتند کسی ان گوشه خدا خدا نمی کرد.... وقتی می خواستند قامتم را بر کشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و ارزوی خویش را نثار بالای من کند ... وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام اغاز کنند اشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین را بر گزیند. وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند هیچکس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان قدیسان شاعران عارفان و اله های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند... شاید برای فهمیدن دکتر شریعتی هیچ کتاب مقاله یا سخنرانی ای به اندازه هبوط موثر نباشد. اما از انجایی که هبوط عمق بسیاری دارد باید جدی به ان پرداخت این کتابی نیست که در وقت بی حوصلگی یا قبل از خواب بخوانی .باید بهترین ساعتهات را به ان مزین کنی . و این کتاب از نادر کتابهای دکتر است که هنوز در ایران منتشر می شوند (البته تا جایی که من خبر دارم و اگر هنوز ممنوع نشده باشد ) شاید چون انهایی که فکر می کنند حق دارند محدوده دانستن های ما را و فهمیدن های ما را تعیین کنند به عمق و اثر این کتاب بر ذهن و درک و بیداری انسان هنوز پی نبرده اند . الحمد لله |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:57 توسط orkide |
|
|
شما این کتاب را خوانده اید؟
نویسندش پائلو کوئلیو است .داستان دختری که از روزمرگی زندگی به تنگ می اید و تصمیم می گیرد بمیرد.اما موفق نمی شه و به بیمارستان روانی انتقال می یابد در حالی که تنها یک هفته از زندگیش باقیه. مفهوم های مورد نظر پائلو هم خیلی سنگین اند و هم خیلی عمیق و متفاوت. پائلو کوئلیو خودش ۳ بار در چنین جایی بستری شده به خاطر متفاوت اندیشیدن و عمل کردن. او یه درک و تجربه عمیقی از متفاوت بودن را برای خوانندش (البته اگه به اندازه کافی بفهمد) بیان می کند .شاید یکبار خواندش کافی نباشد. پشت جلد کتاب از قول پائلو چنین نوشته شده: دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:28 توسط orkide |
|
|
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور از او می پرسی خانه دوست کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:52 توسط orkide |
|
|
ای خدای ارواح گمگشته ای تویی که در میان خدایان گمگشته ای صدای مرا بشنو: ای سرنوشت مهربانی که ما روحهای دیوانه و سرگشته را نظاره می کنی صدای مرا بشنو: من در میان یک قوم کامل زندگی می کنم!!!من که هیچ بهره ای از کمال ندارم. من یک خائوس انسانی ابری از عناصر اشفته در میان جهان های ساخته و پرداخته می گردم ـ در میان مردمانی با قانون های کامل و نظام های خالص که اندیشه هاشان منظم است و رویاهاشان مرتب و خیال هاشان نوشته و ثبت شده. ای خدا اینها ثوابهاشان معین است و گناهانشان معلوم و نزد انها حتی ان امور بی شماری که در ناروشنای میان ثواب و گناه واقع می شوند بر شمرده و به ثبت رسیده اند. اینجا روزها و شبها به فصلهای رفتار تقسیم شده اند و تابع قانونهای دقیق و بی خطا هستند. خوردن نوشیدن خوابیدن پوشاندن برهنگی تن و سپس به هنگام خود اسودن. کار کردن بازی کردن اواز خواندن رقصیدن و انگاه که ساعتش فرا می رسد از حرکت باز ایستادن. اینگونه اندیشیدن این اندازه احساس کردن و انگاه وقتی که فلان ستاره از افق تو بر می اید از اندیشه و احساس باز ماندن. مال همسایه ای را با لبخندی دزدیدن هدیه هایی با حرکت زیبای دست به کسان بخشیدن با حزم تمجید کردن با احتیاط متهم کردن روحی را با کلمه ای در هم شکستن تنی را با نفسی به اتش کشیدن و انگاه در پایان روز دست شستن. خواستن با انگیزه ای در نظر اوردن با غرضی خوش بودن با شادی رنج بردن با بزرگواری و انگاه خالی کردن پیاله برای انکه فردا باز پر شود. همه این چیزها ای خدا با اندیشه پیشین نطفه می بندند با عزم به دنیا می ایند با دقت پرورش می یابند به حکم قانون نظام می گیرند به دلیل عقل هدایت می شوند انگاه کشته می گردند و مطابق ایین معینی در خاک می روند.و حتی گورهای خاموش انها که در روح ادمیان نهفته اند نشان و شماره معین دارند. این جهان جهان کاملی است عین کمال و اوج شگفتی است رسیده ترین میوه باغ خداوند است شاهکار اندیشه هستی است. ولی ای خدا من چرا باید اینجا باشم من طوفان دیوانه ای که نه به شرق میرود نه به غرب .پاره سرگشته ای از یک سیاره سوخته؟ من چرا اینجا هستم ای خدای ارواح گمگشته ای که در میان خدایان گمگشته ای؟؟؟؟؟ جبران خلیل جبران "دیوانه" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:48 توسط orkide |
|
|
من چهره ای دیده ام که هزار رو داشت و چهره ای که یک رو بیشتر نداشت گویی در قالبی ریخته باشند .
من چهره ای دیده ام که از ورای تابش رویش زشتی زیرش را شناخته ام.و چهره ای که باید تابش رویش را بر می داشتم تا زیبایی زیرش را در یابم. من چهره پیری دیده ام پوشیده از خط هیچ و چهره صافی که همه چیز بر ان حک شده بود. من چهره ها را می شناسم زیرا که از ورای پارچه ای که چشمان خودم می بافد می بینم و به حقیقت زیرین می رسم. جبران خلیل جبران "دیوانه" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:6 توسط orkide |
|
|
"حسین اموخت که مرگ سیاه سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند چه کسانی که گستاخی ان را ندارند که شهادت را انتخاب کنند مرگ انان را انتخاب خواهد کرد."
علی شریعتی "حسین وارث ادم" |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:52 توسط orkide |
|
|
ادامه مطلب قبل:
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند.اما دوست داشتن با این حالات نا اشناست.دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوشی یک جانبه است به معشوق نمی اندیشد که کیست؟و از این رو همواره اشتباه می کند در انتخاب به سختی می لغزد و گاه میان دو بیگانه نا همانند عشق جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند پس از انفجار است که در پرتو روشنایی ان چهره یکدیگر را می توانند دید در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا اشنایی پس از عشق فراوان است. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که پس از اشنایی پدید می اید و در حقیقت در اغاز دو روح خطوط اشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند وپس از اشنا شدن است که خودمانی می شوند ـ دو روح نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن بکنند این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد ـ و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی وگرمای خویشاوندی از سخن و رفتار کلام یکدیگر احساس می شود . دکتر علی شریعتی "دوست داشتن از عشق برتر است" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:13 توسط orkide |
|
|
ادامه مطلب قبل:
و...نمی دانم چه بگویم؟...دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود اگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.دوست داشتن از روح طلوع می کند ...اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری داردمی توان گفت به شماه هر روحی دوست داشتنی است. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر اشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت. دکتر علی شریعتی "دوست داشتن از عشق برتر است" ادامش ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:34 توسط orkide |
|
|
دوست داشن یا عشق؟
...هرچه گشتم انچه را که دل من سالها است با ان اشناست نیافتم و ان تنها عشقی است که زاده انسان است که دیگر عشقها همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت...و تنها یک عشق است که ان من ناب و ازاد و صمیمی انسانی ان خود خود ما بی تحمیل طبیعت بی اقتضای مزاج مصلحت و منفعت انتخاب می کند و ان کشش اسرار امیز دو روحی است که طعم مرموز خویشاوندی شگفتی را که ریشه در جهانی دیگر دارد از یکدیگر باز می چشند و ...و همچون دو هموطن ناگاه در این کشور غریب زندگی بر سر راه یکدیگر قرار می گیرندو در نخستین دیدار یکدیگر را باز می شناسند و هر لحظه خطوط اشنایی و خویشاوندی عمیق و روشنی را در هم می خوانند... عشق انسان به انسان عشق یک روح به یک روح است.یک روح تنها و نیازمند به دریغم امد که ان را نیز عشق بناممکه شاعران الوده اش کرده اند .خواستم ارادت بخوانم ملا ها به حماقتش کشانده اند .گفتم بهترین کلمه اینجا خویشاوندی است خویشاوندی دو روح دو بیگانه:با لطافت زیبایی که در این کلمه است:"خویش "و "وند" ترسیدم که نفهمند .به هر حال می گویم دوست داشتن.و مقصودم عشق و ارادت و ایمان دو روح اشنای خویشاوند است. دکتر علی شریعتی "دوست داشتن از عشق برتر است" ادامه اش را (که خیلی جذابتر است)ان شائ الله بعدا ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:12 توسط orkide |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| نویسندگان |
|
orkide مرضیه |
|
RSS
|